.
گفت و گو با ارشد تهماسبی - بخش اول
پای صحبت‌های نوازنده‌ی پیشکسوت تار درباره کتاب جدیدش، خاطراتش از دهه 60، کانون چاووش، لطفی، علیزاده، سالار عقیلی و دیگران
گفت و گو: 
کارگردان: 
تهیه کننده: 
پایگاه خبری - تحلیلی «موسیقی ما»
plays 255127
> بخش دوم این گفت و گو را اینجا ببنید


 موسیقی ما -
ارشد تهماسبی (نوازنده‌ی برجسته‌ی تار و سه‌تار) به تازگی کتاب «گوشه - فرهنگ نواهای ایران» را از طریق انتشارات «ماهور» منتشر کرده؛ اثری که 25 سال از زندگی‌اش را به آن اختصاص داده است. این کتاب بهانه گفت‌وگوی ما با این آهنگساز و نوازنده‌ی کارکشته بوده؛ اما نمی‌شود به گفت‌وگو با او نشست و از چیزهای دیگر نگفت. از «چاوش»، از همکاری‌اش با بزرگانی چون مشکاتیان و لطفی و علیزاده، از آن روزهایی عجیب که که برگزاری کنسرت و حمل ساز و برگزاری کلاس‌های آموزشی شرایط خاص خودش را داشت. خب لابد خیلی‌ها از آن روزها خاطره‌های بسیار و عجیب دارند. خاطراتی که هنوز تاریخ موسیقی ایران نتوانسته حق مطلب‌اش را ادا کند و به درستی در جایی ثبت و ضبط نشده است.

اما گفت‌وگو با «ارشد تهماسبی» چیزی فراتر از یک گفت‌وگو درباره‌ی این مسائل است. نگاه خاص او به هنر و موسیقی را در کمتر کسی می‌توان پیدا کرد. او از «موسیقی» که حرف می‌زند، درست شبیه مرد عاشقی است که به هیچ‌چیز فکر نمی‌کند، مگر معشوق. نه به زیبایی‌های معشوق یا موقعیت‌اش؛ تنها به خود خودش. حتی به این هم فکر نمی‌کند که معشوق چه آلامی را گریبان‌‌گیرش می‌کند. او را دوست دارد؛ چون کار دیگری جز دوست داشتن او بلد نیست.

شاید به همین خاطر هم هست که «تهماسبی» خودش را از فضای این روزهای موسیقی کنار کشیده و این‌همه سال، عمرش را گذاشته روی همین کتاب و چند پژوهش دیگر در دست دارد. اینکه فضای کنونی خوب است یا بد، نمی‌دانیم. خود تهماسبی هم می‌گوید قضاوتی درباره آن ندارد. فقط می‌داند که خودش آدمی نیست که بتواند در آن فضا تاب بیاورد و برای همین ترجیح می‌دهد در دفتر زیبایش میان دست‌سازهایش بنشیند و کتابش را بنویسد و در این میان -اگر فرصتی دست داد- آلبومی منتشر و کنسرتی هم برگزار کند.
 

 
  • به عنوان اولین سوال درباره‌ی جدیدترین اثر تالیفی‌‌تان توضیح می‌دهید؟ چه نیازی احساس کردید که نگارش این کتاب را آغاز کردید؟
 اولین نیاز دانایی خودم بود تا بدانم و بشناسم. همیشه دنبال این بودم تا موضوعاتِ مختلف را برای خودم کشف کنم؛ اما اگر بخواهم اشاره کنم که جرقه‌ی این کار چه زمانی خورد؛ می‌توانم به زمانی اشاره کنم که هنرجوی آقای «سیاوش دیهیمی» در همدان بودم و پیش ایشان کتاب «هفت دستگاه موسیقی» با گردآوری موسی معروفی را دیدم. آن زمان، اسم دستگاه‌ها را شنیده بودم؛ اما با گوشه‌ها‌ آشنایی نداشتم. این کتاب پر از نام‌های عجیب و غریب برای من بود. دو ماه بعد تهران بودم و در مغازه‌ی گلبهار در خیابان ولی‌عصر این کتاب را 150 تومان خریدم؛ البته چیز زیادی از آن دستگیرم نشد. زمان گذشت تا اینکه وارد دانشکده شدم و بعد از مدتی به عنوان نوازنده با گروه شیدا و عارف کار می‌کردم، اما از سال 71 سعی کردم خودم را از فعالیت‌های اجرایی کنار بکشم و به دغدغه‌ی اصلی‌ام یعنی امور نوشتن و تحقیق بپردازم.
 
  • نگارش این کتاب از چه زمانی آغاز شد؟
حدود مهرماه سال 72 نوشتن این فرهنگ را آغاز کردم. یادم هست همراه با استادم آقای علیزاده و چند نفر از همکارانِ دیگر، مشغول برگزاری کنسرت‌های «هم‌نوایان» در کشتارگاه آن زمان که آقای غریب‌پور تبدیل به فرهنگ‌سرا کرده بود، بودیم؛ شب که به خانه‌ آمدیم، مقداری فیش روی میزم بود؛ آقای علیزاده پرسید اینها چیست و من توضیح دادم که می‌خواهم فرهنگ گوشه‌ها را بنویسم. این کار تداوم داشت و من ده سال روی آن کار کردم تا اینکه آن را به نشر کارنامه سپردم. می‌دانید که «محمد زهرایی» وسواس و دقت بسیار زیادی در کار نشر داشت و همین زمانِ انتشار را طولانی می‌کرد؛ به همین خاطر فرصت داشتم تا چیزی حدود 13 بار این کتاب را ویرایش کنم.  بعد از فوتِ آقای زهرایی، یک ویرایش دیگر از کتاب انجام دادیم؛ اما طاقتم طاق شد و فکر کردم شاید با این روند، اصلا انتشاارِ این کتاب را نبینم، به همین‌خاطر با توافق کتاب را پس گرفتم و تحویل آقای موسوی – موسسه‌ی ماهور- دادم؛ ایشان یک سال شبانه‌روز برای انتشار این کتاب وقت گذاشت و در این فرصت ما ویرایش جدیدی از آن انجام دادیم و سرانجام کتاب یازده اردیبهشت امسال بعد از 25 سال به دست من رسید.
 
  • «فرهنگ گوشه» هم‌اکنون کامل‌‌ترین کتابی است که در این زمینه وجود دارد؟
اولین فرهنگی که چاپ شد، فرهنگ کوچک خانم «ارفع اطرایی» بود. کتاب ایشان فرهنگ موسیقی بود و در آن اسم افراد و اصطلاحات موسیقی را نیز آورده بود. کتاب ایشان، نقطه عطف این کار بود؛ اگرچه اطلاعات‌ِ این کتاب اندک است. بعد از آن فرهنگ دو جلدی آقای مهدی ستایشگر منتشر شد که به نظرم کتاب ارزشمندی است و آن هم فرهنگ عام است. اما به عنوان یک فرهنگ تخصصی گوشه‌ها و نواهای موسیقی ایران؛ این اولین باری است که چنین کتابی منتشر می‌شود.
 
  • این گوشه‌ها کامل هستند؟
 نه؛ اگر من می‌خواستم همین‌طور ادامه دهم و هر ردیفی که منتشر می‌شود را اضافه کنم، این فرهنگ هیچ‌زمانی تمام نمی‌شد؛ به همین خاطر می‌خواستم اسم کتاب را «گوشه‌ای از گوشه‌ها» بگذارم؛ اما یک‌روز با مرحوم زهرایی به خانه‌ی «ابتهاج» رفتیم تا این اثر را ببیند، ایشان گفتند نام «گوشه‌ای از گوشه‌ها» برای این کتاب کم است و به همین خاطر نامش را «گوشه» گذاشتیم، البته این گوشه‌ها می‌توانند بازیابی و شناخته شوند؛ در واقع این ادعا را ندارم که تمام گوشه‌های موسیقی را دربرگرفته است؛ اما گوشه‌های ده تا پانزده ردیف در آن آمده است. از مخبرالسطلنه هدایت تا فرصت‌الدوله‌ی شیرازی و تمام رسالات قدیم و همچنین عناوینی که در موسیقی مقامی و ساسانیان کاربرد داشته است. «دستگاه» نیز در این کتاب یک مدخل دارد؛ بنابراین می‌شود گفت در این کتاب به عناوینی که نواهای موسیقی رسمی ما در طی تاریخ دارد، تا جایی که مقدور و ممکن است، پرداخته شده. 
 
  • 25 سال زمان زیادی برای خلق یک اثر نیست؟‌ می‌خواهم بگویم نوشتن این کتاب باعث دوری شما از صحنه یا انتشار آلبوم نشد؟
 همان‌طور که گفتم من خیلی انگیزه‌ی این کار را نداشتم؛ گاهی در یک فاصله‌ی زمانی طولانی یعنی هر پنج سال یک‌بار، آلبومی را منتشر کردم؛ اما برای من آنقدر که کشف یک مطلبِ مکتوب می‌‌تواند هیجان‌انگیز باشد، اجرا روی صحنه آن هیجان را ندارد. من همیشه دنبال این بودم که بشناسم و مطالعه کنم؛ حتی جمع‌آوری آهنگ قدما هم برایم یک انگیزه بود. می‌شود گفت اولین کسی بودم که بعد از «محمدعلی امیر جاهد» که در زمانِ حیاتش آثار خودش را چاپ کرد، آثار یک آهنگسازِ بزرگ تاریخ را جمع‌آوری کردم.
 
  • آثار چه کسی؟
 درویش‌خان.
 
  • این انگیزه از چه زمانی شکل گرفت؟
 قبل از انقلاب در تالار وحدت، گروه خوش‌نوای «پایور» آثار درویش‌خان را اجرا می‌کرد، من بسیار تحت تاثیر این اجرا قرار گرفتم، پشت صحنه به استاد پایور که پوشه‌ی نت‌ها دستش بود، گفتم این آهنگ‌ها را از کجا می‌شود پیدا کرد؟ ایشان با درایت و نکته‌سنجی به من گفت: «از لای کتاب‌ها». من انتظار داشتم که نت‌ها را به من بدهد، اما ایشان چیز مهم‌تری به من داد؛ بعد از آن آثار درویش‌خان، مخبری، تصانیف عارف، رنگ‌ها و پیش‌درآمدها را جمع‌آوری کردم.
 
  • هم‌اکنون که این اثر بعد از 25 سال به پایان رسیده است؛ چه برنامه‌ای دارید؟ 
 طبیعتا کارهای نیمه تمامی دارم؛ در این سال‌ها شروع به بازکردنِ‌ سرفصل‌هایی کرده‌ام که تا حدودی روی‌شان کار ‌کردم؛ اما الان بسیاری از آنان نیمه تمام مانده است. می‌خواستم خیالم از این کتاب راحت شود و سر فرصتِ به آنها بپردازم؛ برای مثال مشغول نوشتن یک کتاب با نام «موسیقی به زبان ساده» هستم و کتاب دیگری درباره‌ی بررسی گوشه‌های سیار دارم که نام آن را «سیر در سیاره‌ها» گذاشته‌ام؛ اما شاید هم تا مدتی کار چندانی نکنم و بیشتر به استراحت بپردازم؛ باید ببینم که چه اتفاقی خواهد افتاد.

 
  • آقای تهماسبی، شما در رویایی‌ترین زمانِ دانشکده‌ی موسیقی که بسیاری از اساتید در آن مشغول فعالیت بودند، وارد این دانشگاه شدید و پس از مدتی آن را رها کردید. چرا؟
 من دانشگاه را رها کردم اما نه به خواسته‌ی خودم؛ من هم با شما موافقم که دانشکده‌ی هنرهای زیبا در آن زمان فضای رویایی داشت؛ به‌خصوص اینکه رییس دانشکده در آن‌زمان زنده‌یاد «محمدرضا لطفی» به عنوان شخصی انتخابی از طرف دانشجویان نه انتصابی رییس دانشکده بود، طبیعی است برای هر کسی می‌تواند آرزو باشد که یک یا دو هفته آن فضا را تجربه کند؛ هرچند من این اقبال را داشتم که دو ترم دانشجوی آن دانشگاه باشم. در آن سال اما انقلاب فرهنگی شد و رشته‌ی موسیقی برای هفت سال تعطیل شد؛ دکتر «داریوش صفوت»‌ که مدیریت آن زمان دانشگاه را برعهده داشت، به ما توصیه کردند که موسیقی دیگر تعطیل است و شما رشته‌های دیگر را انتخاب کنید. من به ایشان نگاه کردم و گفتم من برای گرفتن لیسانس و مدرک نیامده‌ام؛ آمده‌ام موسیقی بخوانم و حالا که دانشگاه تعطیل است،‌ نمی‌خواهم دانشکده‌ی دیگری بروم. البته چون سربازی رفته بودم، نگران نبودم. بنابراین ترک دانشگاه هم به خواسته‌ی خودم بود و هم ناخواسته. اتفاقا بعد از هفت – هشت سال، آقای «محمدرضا ابراهیمی» یکی از شاگردانم، دانشجوی دانشگاه تهران شد. در آن زمان به نظرشان آمده بود که استادان خوبی در دانشگاه وجود ندارد و به همین‌خاطر به دانشجویان گفته بودند خودتان استادانی را انتخاب کنید؛ آنها هم من را پیشنهاد داده بودند، من هم گفتم هر وقت لیسانس من را به در خانه‌ام فرستادم من به دانشگاه می‌آیم و درس می‌دهم.
 
  • بعد از آن زمان وارد کانون چاووش شدید؟
بله. من سال 60 عضو کانون چاووش شدم.
 
  • چطور؟
قبل از اینکه من وارد چاووش شوم، آقای علیزاده با همراهی آقای «مشکاتیان» گروه عارف را داشتند و کنسرتی در دانشکده برگزار کردند که من کارهای اجرایی آن را انجام می‌دادم، به‌طور کلی من آن‌زمان آدم فعالی بودم و‌ آقای علیزاده احساس می‌کردند که می‌تواند روی من حساب کند. زمانِ «ساوند چک» به من گفت با «پرویز» صحبت کرده‌ام تا به گروه بیایی؛ از این اتفاق خیلی خوشبخت شدم؛ اما من آقای «محمدرضا لطفی» را از کودکی در سنندج می‌شناختم. ایشان آن زمان عضو سپاه دانش بود و گاهی در خانه‌ی پدری من که خانه‌ی بزرگی بود، ساز می‌زد و من از همان‌جا دل‌بسته‌ی تار شدم.
 
  • و به این ترتیب شما وارد این کانون شدید؟
آن دوران برای اهل موسیقی، کانون «چاووش» اشتهار بسیار زیادی داشت و می‌توان گفت تنها جایی بود که بار موسیقی آن‌ سال‌ها را به دوش می‌‌کشید؛ این کانون به شکلی قطب موسیقی بود. به‌هر روی بعد از مدتی که در آنجا رفت و آمد می‌کردم، عضو این کانون و همکار استادانم و دیگر دوستانی که همچنان در زمینه‌ی موسیقی فعال هستند، شدم.
 
  • آقای علیزاده و لطفی هم‌زمان استادانِ شما هم بودند؟
این افرادی که شما نام بردید، به همراه استاد «هوشنگ ظریف» استادان من هستند؛ چون من از موسیقی‌شان بهره بردم؛ اما به عنوان یک هنرجو در مجموع هفت- هشت ماه سر کلاس این سه استاد عزیز نشستم. قبل از انقلاب چند ماه در هنرستان شبانه از حضور استاد ظریف استفاده کردم، بعد از انقلاب در زمان دانشگاه دو ترم شاگرد آقای علیزاده بودم  که البته فضای آن روزهای دانشکده پر از تیر و تفنگ و شعار و فعالیتِ گروهک‌ها بود و به همین خاطر فعالیت چندان منسجمی وجود نداشت. بعد از آنکه عضو چاووش شدم آقای لطفی به من و آقایان بهرزوی‌نیا، متبسم، ‌خانم‌ افتاده پیشنهاد کردند که با ما تمرین کنند و ما چند نفر، دو تا دو ماه و نیم بدون اینکه اسمش کلاس باشد یا ایشان از ما شهریه‌ای دریافت کند، نزد ایشان رفتیم و ایشان آواز بیات ترک و شاید آواز ابوعطا را با ما نواخت.
 
  • درباره‌ی حال و هوای آن روزهای چاووش می‌گویید؟
تنها چیزی که بر فضای چاووش حاکم بود همدلی و عشق به موسیقی بود و همه‌مان در این فکر بودیم که چه کنیم تا هر روز بهتر شویم و بهتر کار کنیم؛ درواقع به هیچ عنوان مساله‌ی پول و شهرت مطرح نبود، چیزهایی که در این روزگار کاملا عوض شده است و خب شاید بخشی از آن هم به اقتضائاتِ زمان برگردد. در آن روزگار اختلافِ سطح طبقاتی در نمود پیکان و رنو بود و هیچ این فضاهای کنونی دیده نمی‌شد؛ درواقع  در یک فضای انقلابی که همه فکر می‌کردیم  جامعه‌ی بهتری در انتظارمان است، ما هم می‌خواستیم به وسیله‌ی موسیقی در این حرکت سهیم باشیم. در آن زمان از لطفی که بزرگ کانون بود تا من که کوچک‌ترین بودم؛ همه‌مان به تساوی و به صورت یکسان‌ از هر اثر دو هزار تومان حقوق می‌گرفتیم و کسی هم شکایتی از این ماجرا نداشت و منتی سر دیگری نمی‌گذاشت. هر کدام از ما که دوران چاووش را تجربه کردیم، متفق‌القول هستیم که خاطره‌انگیزترین، زیباترین و جذاب‌ترین دورانِ زندگی موسیقایی‌مان همان دوران بوده است.
 
  • صرف‌نظر از فضای عاطفی که در آن زمان وجود داشت، فکر می‌کنید چه چیزی در آن دوران وجود داشت که باعث خلقِ آن آثار ماندگار شد؛ آثاری که هیچ زمان دیگری حتی توسط آن اساتید تکرار نشد؟
اگر منظورتان این است که کار اساتید افت کرده (که به نظر من هم در برهه‌هایی کرده است) من به آنها حق می‌دهم. لطفی، علیزاده و مشکاتیان با شور و عشق تمام مشغول تولید اثر و درواقع پس‌دادنِ آموخته‌هایشان بودند و برای این ماجرا یک فضای سه- چهار ساله‌ی محدود داشتند . فضای چاووش در آن زمان کاملا خصوصی بود. اگر شما می‌خواستید کنسرت بدهید، آن را به هم می‌زدند. هیچ‌کس نمی‌توانست ساز حمل کند. حالا در چنین فضایی مرکزی وجود داشت که ما کار خودمان را در آن انجام می‌دادیم. تولید نوار هم داشتیم؛ چون ممیزی در کار نبود. بعد ممیزی آمد و نوارخانه‌ی چاووش هم تعطیل شد. خب فرض کنید شما نه می‌توانید ساز حمل کنید، نه می‌توانید کنسرت دهید و نه می‌توانید نوار تولید کنید؛ اگر شما جای این اساتید بودید حالتان چطور می‌شد؟ حتما رویتان تاثیر می‌گذاشت. اوج خلاقیتِ این آدم‌ها همان دوران بود. خب یکی خانه‌نشین شد. یکی مثل لطفی مهاجر شد و بیست سال رفت. یکی مثل علیزاده چهار سال رفت و برگشت؛ در میانِ این اتفاقات جان آدمی‌زاد می‌رود. منگر آدم چقدر انرژی دارد؟ هر کس که صبح تا شب بدون اینکه به پول یا شهرت فکر کند، فقط بخواهد موسیقی کار کنید و هیچ امکانی به او ندهند (نه تنها هیچ امکانی ندهند که هر امکانی که خودت فراهم کرده‌ای را هم سلب کنند،) بعد از مدتی فرسوده می‌شود . برای همین است که مشکاتیان دق‌مرگ شد. من الان 60 ساله‌ام، مشکاتیان 50 و چند ساله بود که فوت شد. درست است که لطفی بیمار شد، اما من حتما فشارهایی که در این سال‌ها به او وارد شد را در این مساله دخیل می‌دانم. چه انتظاری از این موسیقی‌دانان دارید؟ تا کی می‌شود انرژی داشت و پول نخواست و تولید کرد و مزاحمت‌ها را تحمل کرد و سنگ‌اندازی‌ها را طاقت آورد؟ 
 
  • وقتی شرایط سخت می‌شود، خود اهالی موسیقی باید کنار هم از یکدیگر پشتیبانی کنند؛ اما ما دیدیم که اعضای این گروه نیز بعد از مدتی دچار تفرقه شدند یا لااقل دیگر با هم کار نکردند.
فرض کنید چاووش یک خانواده بود که پدر و مادری داشت. این بچه‌ها بعد از مدتی بزرگ شدند و خودشان خانواده تشکیل دادند. خیلی‌ها می‌پرسند که چرا اعضای چاووش دیگر با هم کار نمی‌کنند؟ اما ما حتی اگر دوباره جمع هم شویم، آن اتفاق رخ نمی‌دهد. شما وقتی از خانواده‌تان جدا شدید و صاحب خانه و فرزند شدید، اگر باز به خانه‌ی پدری بازگردید، خیلی با آن فضا ارتباط حسی برقرار نمی‌‌کنید؛ اگرچه آنجا را دوست دارید و یاد و خاطره‌اش همیشه با شما هست. تمام هنرمندان چاووش این سال‌ها گروهِ خودشان را تشکیل داده‌اند؛ از متبسم گرفته تا کامکارها و دیگران. آنها حق دارند حالا ایده‌های خودشان را پیاده کنند. البته مسایل پشت پرده هم وجود دارد؛ اما انتظار اینکه آن فضا دوباره شکل بگیرد و آن آدم‌ها با همان احساس دوباره دور هم جمع شوند، توقع بی‌جایی است.
 
  • بعد از چاووش، آقای لطفی و علیزاده و خیلی‌های دیگر رفتند؛ شما چه کردید؟
من هیچ‌وقت نخواستم پایم را از مملکتم بیرون بگذارم. زمانی که در تهران موشک‌باران شد، خانه‌ی ما در رودبار غربیِ‌ میرداماد بود، درست بغل گوش‌مان در میدان پرستو، خانه‌ای موشک خورد و یک ساختمان چهار طبقه پایین ریخت؛ من به همسرم گفتم طاقت می‌آوری در اینجا بمانی؟ او موافقت کرد و من کار «درویش‌خان» را آن زمان تمام و آن را تقدیم به قربانیان حملات موشکی کردم.
 
  • با توقف فعالیت‌های موسیقایی،‌ زندگی سخت می‌گذشت؟
ما خیلی سخت زندگی نکردیم. تا دوره‌‌ی چاووش خیلی سخت زندگی می‌کردیم؛‌ چون مجالی برای فعالیت‌های دیگر نبود؛ ‌اما بعد از آن، شروع به تدریس و تربیت شاگرد کردیم و زندگی می‌گذشت. البته حالا هم موزیسین‌ها زندگی سختی دارند؛ اما هیچ‌‌کدامشان به جایی نرسیدند که موسیقی را ترک کنند. همه‌ی آن بچه‌ها همچنان کار موسیقی را ادامه می‌دهند و با شرایط سخت زنده مانده‌اند. (خنده) البته اداره‌ی اماکن و ارشادِ آن زمان تمام مراکز موسیقی که بعد از انقلاب دایر شده بودند مانند «چاووش» را تعطیل کرد و آنهایی که مجوز پیش از انقلاب را داشتند مثل آموزشگاه‌های ملک و بهارلو دایر ماندند.
 
  • آقای تهماسبی می‌گویید چه موسیقی گوش می‌دهید؟
من چون زیاد می‌خوانم و می‌نویسم، خیلی فرصت گوش دادنِ موسیقی ندارم؛ به‌خصوص اینکه وقتی موسیقی خوب گوش می‌دهم آنقدر هیجان‌زده می‌شوم که در خودم قرار نمی‌گیرم و طاقت نمی‌آورم؛ اما اگر بخواهم موسیقی گوش دهم حتما موسیقی دوره‌ی رادیو یعنی دهه‌ی 40 و 50 تا اواسط دهه‌ی 60.
 
  • یعنی موسیقی گل‌ها ؟‌
بله.
 
  • اما گروه «چاووش» و در راس آنان آقای ابتهاج و لطفی که مخالفِ جریانِ گل‌ها بودند.
مخالف نبودند؛ اولین اجرای آقای لطفی در گل‌های تازه شماره 106 بود که «بمیرید بمیرید» را اجرا کرد. ایشان حدود ده تا دوازده برنامه در «گل‌های تازه» اجرا کرده است؛‌ اما وقتی انقلاب می‌شود، تمام بنیان‌ها فرو می‌ریزد و ما از هیجان‌زدگی فکر می‌کنیم هر چه پیش از این بوده باید خراب کنیم. مثلا چون آقای پایور شهناز و کسایی با کراوات در تلویزیون برنامه اجرا می‌کردند، دیگر اجازه‌ی اجرای برنامه را پیدا نکردند، ساز ویولون که نوازندگان برجسته‌ای داشت، مظهر غرب‌زدگی شد و بسیاری از نوازندگان بزرگ این ساز که با موسیقی‌شان خاطره‌انگیزترین تصانیف را ساخته بودند، چون زنده‌یاد خرم و تجویدی گوشه‌نشین شدند و بسیاری از نوازندگانِ چاووش که ویولون می‌نواختند، بعد از انقلاب کمانچه کشیدند. در چنین فضایی، آقای لطفی هم مخالفِ جریان «گل‌ها» نبود؛ اما فضا طوری بود که حرف آنها زده نمی‌شد. یعنی سکوت می‌شد. انقدر هم تبِ خلقِ سرود حاکم بود که فرصتی برای چیز دیگری نمانده بود.
 
  • اما همین ماجرا به سال‌ها گوشه‌نشینی بزرگانی چون تجویدی و خرم و شریف و کسایی و خیلی از اسطوره‌های موسیقی انجامید؟
بله، من الان 60 ساله‌ام؛ وقتی جلیل شهناز خانه‌نشین شد 57 ساله بود، آن‌هم در اوج درخشش. پایور هم همین‌طور. در آن زمان موسیقی در سکوت بود و یک جریان چند ساله دست چاووش افتاد. چاووش این خلا را پر کرد اما به خاطر دل‌مشغولی‌هایش حرفی از آنها نمی‌زد. هر چند همه‌ی ما خاطرات موسیقی‌مان را با گل‌‌ها به یاد می‌آوریم؛ شیوه‌ی تار زدن را از طریق نواخته‌های شهناز و مجد در جانِ لطفی رسوب کرده بود. شما در جمله‌پردازی لطفی اولین چیزی که به گوش‌تان می‌خورد، سازِ مجد است. مجد را از کجا شنیده بود؟ شاگردش که نبود از رادیو شنیده بود؛ به خصوص اینکه آن زمان کاست تولید کردن رسم نبود و صفحات تک‌آهنگی بود. ارزشی که موسیقی آن دوران دارد را تاریخ نمی‌تواند منکر شود. بار موسیقی ما را «گل‌ها» به دوش کشیده است. به هر حال کارهایی ناروا و غیر منصفانه نیز اتفاق افتاده است.
 
  • مثلِ امتحانی که آقای ابتهاج برای نوازندگان و استادان قایل شدند که هر کس می‌خواهد در رادیو بنوازد، باید امتحان دهد؟
من خیلی در جریان این ماجرا نیستم. بالاخره آدم‌ها نقاط ضعف دارند و مرتکب اشتباه می‌شوند. شما تنها اگر کار نکنید، اشتباه نمی‌کنید. ما همه آدمی‌زاد هستیم. البته ایشان عنوان کردند از موسیقی‌دانان جوان که می‌خواهند وارد رادیو شوند، باید امتحان گرفته شود و شنیده‌ام که از حسین علیزاده هم امتحان گرفتند. این ضوابط ، ضوابط غلطی بوه است. خیلی جفا شده است. خیلی خطا شده است؛ اما یادتان باشد آدم‌ها بری از خطا نیستند، اما مهم این است که پروسه‌ی کار را از ابتدا تا انتها چطور طی کرده‌ باشند. این باید ملاک ارزش‌‌گذاری افراد قرار گیرد.
 
  • شما در اوج دوران چاووش حضور داشتید؛ اما بعد یک‌باره به قولِ خودتان دست به فعالیت‌های پژوهشی می‌زنید و از اجرا کنار می‌‌کشید، این معنای محروم کردنِ کسانی که سازِ شما و آثارتان را دوست داشتند، نیست؟
گفتم دغدغه‌ی اصلی من اجرا نبود؛ اما این ماجرا به حساسیت‌های آدم‌ها ربط دارد؛ هر کسی یک جور برخورد می‌کند. برخی می‌توانند با شرایط مماشات کنند و برخی نمی‌توانند. برخی از ناهنجاری‌ها زودتر دل‌خور می‌شوند و برخی نه؛ یادم هست حدود 20 سال قبل می‌خواستم در همدان یک کنسرت بگذارم، 6 ماه به من زنگ می‌زدند و سوال و جواب می‌‌کردند و درگیر مجوز بودم. در حالی که می‌خواستم کنسرت تک‌نوازی بگذارم و دو سه تصنیف هم خودم بخوانم؛ همان زمان آقای متبسم که در هلند بود، به من پینشهاد اجرای یک سخن‌رانی و کنسرت داد و تمام برنامه‌ریزی‌ها چهار روز طول کشید تا آن برنامه اجرا شود. شما حیرت خواهید کرد از اینکه ما چه سرنوشتی را طی کردیم؛ ساعت‌ها می‌شود درباره‌ی آن زمان صحبت کرد؛ زمانی که موزه‌ی تار را تاسیس کرده بودم  یک آهنگ دشتی ساختم که باعث شد انگیره پیدا کنم قطعات دیگری بسازم و خواستم آنها را با خوانندگی «محسن کرامتی» اجرا کنم، زنده‌یاد «داریوش زرگری» هم تنبک می‌نواخت و ما یک گروه ده نفره آماده کردیم؛ قرار شد بلیت‌ها را ده روز قبل به من بدهند؛ اما سه ساعت قبل از اجرا دادند و ما ناگزیر دستی می‌نوشتیم که آقای فلانی 8 بلیت و خانم فلانی ده بلیت می‌خواهد؛ از آن طرف کنسرت ما با بازگشتِ آقای علیزاده به تهران همراه شده بود و ما می‌خواستیم در بروشور این کنسرت را به ایشان تقدیم کنیم و بنویسیم: «گروه طلوع این کنسرت را به استاد علیزاده تقدیم می‌کند» بارها رفتیم و آمدیم و آخر اجازه‌ی این کار را ندادند؛ آخر سر اعلام کردند یک نفر می‌تواند این مساله را پشت بلندگو اعلام کند که آقای موسوی – مدیر انتشارات ماهور- این کار را انجام داد.
 
  • اما تمام کارهای شما با موفقیت همراه بود؛ این مساله شما را مجاب به کار بیشتر نمی‌کرد؟
 نه. اذیت می‌شدم الان هم اذیت می‌شوم، برای همین هیچ کجا نمی‌روم.
 
  • سالار اولین آلبوم خود با نام «عشق ماند» را با آهنگسازی شما خواند که جزو موفق‌ترین کارهایش است.
یقینا همین‌طور است.
 
  • چطور ایشان را کشف‌ کردید؟
به حمید متبسم که خب همیشه با گروه دستان، فعال هستند؛ زنگ زدم و گفتم یک خواننده می‌خواهم.  گفت خواهر شاگردت«هومن شریعت‌زاده» که الان فوق تخصص ارتوپد است، با کسی ازدواج کرده است که خوب می‌خواند. امتحانش کن. سالار آن‌وقت 21-22 ساله و بسیار باانگیزه و آماده بود. یک کاست به او دادم که تمرین کنند و بعد در استودیو ظرف یک روز و نیم همه را خواند. اینکه سالار عقیلی دیگر آن سالار عقیلی نیست، دلیلی دارد که همه می‌دانیم. در بازار موسیقی امروز، منش هنرمندانه و شخصیت هنری نه تنها حرف اول را نمی‌زند، حتی کسی به آن فکر هم نمی‌‌کند، همه چیز پول و اشتهار و بیلبورد و تبلیغات است. 
 
  • هیچ در این مدت به ایشان نظرتان درباره‌ی کارشان را گفته‌اید؟
بله! به همسرش هم گفتم؛ اما آدم‌ها خودشان، راه زندگی‌شان را انتخاب می‌کنند اما من انتخاب کردم که دیگر با هیچ خواننده‌ای کار نکنم، اصلا فکر هم نمی‌توانم بکنم که می‌شود با سالار کار کرد، خیلی‌ها هم می‌توانند. اوضاع حالا خیلی عوض شده است، من اولین بار که دیدم موسیقی‌دان ایرانی عکسشان را روی سی‌دی‌شان گذاشته‌اند، از تعجب شاخ روی سرم سبز ‌شد. خب هر کس نگرشی دارد، من هم نگرش خودم را دارم و فکر می‌کنم همین راه را ادامه می‌دهم و کمتر می‌خورم. البته من اینجا اظهار فصل نمی‌کنم نمی‌گویم فضیلت این است و آن رذالت است. اصلا داوری نمی‌کنم. هر کس راهِ خودش را می‌رود. ما برای آلبوم «به یاد طاهرزاده» 6 ماه، هفه‌ای سه روز، روزی 6 ساعت تمرین می‌کردیم و لطفی بعدازظهرها 4 ساعت جداگانه با تعریف کار می‌کرد، یعن 6 تا 9 ماه زندگی‌مان برای تولید یک کاست صرف شده بود، در حالی که حالا اصلا نمی‌شود به یک نوازنده یا خواننده گفت دو روز تمرین کنیم؛ می‌آیند و در استودیو می‌خوانند و می‌نوازند و دستگاه‌های جدید هم معایب را می‌گیرد. ما به موسیقی فکر می‌کردیم، نمی‌دانم حالا به چه فکر می‌کنند؟‌ 


دیدگاه‌ها

سیما
78.104.183.124
یکشنبه 13 خرداد 1397 - 20:02

واقعا درود بر کسی که این مستند رو ساخته
و درود بر سایت وزین شما
عالی
تو رو خدا بیشتر از اساتید بزارید

یکشنبه 13 خرداد 1397 - 22:09

ارشد تهماسبی اوج هنر و موسیقی ایران هست

دوشنبه 14 خرداد 1397 - 15:08

درود بر استاد ارشد تهماسبی. بدون شک یکی از اساتید محقق و موسیقی پژوه بخصوص در زمینه ساز تار هستن.بدون هیچ چشم داشت خاصی ب تنهایی در جمع اوری و ضبط قطعات موسیقی قدما همت گمارده و در تاریخ موسیقی این سرزمین جاودانه خواهد بود.منش والا و مهربانی ایشون در برخورد با شاگردها هم قابل ستایشه.خداوند از گزند روزگار دور نگهش داره

جمعه 18 خرداد 1397 - 18:14

بسیار عالی شده ویدیوهای سایت از سال جدید لطفا در ادامه همین روند با اساتید بزرگ موسیقیمون که زیاد تو چشم نیستن هم مصاحبه بفرمایین مثل استاد پیرنیاکان استاد طلوعی استاد ثابت استاد اسماعیلی و ... و یک مصاحبه ی خاص و متفاوت هم با علیرضا قربانی داشته باشید

ابوالفضل
77.36.230.5
یکشنبه 20 خرداد 1397 - 19:01

گفتگوی کاملی بود استاد طهماسبی از استادان بی ادعا وبی هیاهوی موسیقی ایران هستند و خدا ایشان را برای اهل هنر راستین نگه دارد

مهدی وطن
51.38.83.196
سه شنبه 12 تیر 1397 - 08:31

فوق العاده بود...خدا به شما قوت و برکت بده

فهیمه
46.224.255.122
دوشنبه 8 مرداد 1397 - 18:03

قسمت بعد کی منتشر میشه؟

ملیسا
151.232.233.189
دوشنبه 15 مرداد 1397 - 13:05

خیلی بد بود اصلا خوشم نیومد

افزودن یک دیدگاه جدید

Plain text

  • هیچ تگ HTML ی مجاز نیست.
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
CAPTCHA
This question is for testing whether or not you are a human visitor and to prevent automated spam submissions.